به تماشا سوگند...


به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند .


"جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 1:22  توسط فهیمه  | 


چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد

کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت .


"جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 1:22  توسط فهیمه  | 


شاد بودن تنها انتقامیه که میشه از زندگی گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 22:34  توسط فهیمه  | 

فریاد


گاهی آن قدر دلم می خواهد فریاد بکشم،بد و بیراه بگویم

به که؟

نمیدانم!

به روزگار، به خودم به هر که مرا عوض کرد

اما نمیشود،آخر میدانی چیست!

نصفه شب که نمیشود داد کشید،خوابیده اند!

همان ها را میگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:13  توسط فهیمه  | 


هر قدر هم که ساده باشی،باز هم جایی برای بعضی ها نداری

گاهی دروغ هایت را بیش تر باور دارند

این گونه شده ایم،عادت کرده ایم

به فریب

به دروغ

به همه بدی هایی که روزی نبودنشان آرزویمان بود و امروز

بودنشان دلخواهمان،

گاهی من هم همین طورم،دروغ می گویم شاید بیش تر دوست داشته باشند،

تقصیر من نیست،خودشان تشویقم کرده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:10  توسط فهیمه  | 

همین...


 خیلی قبل تر ها از ته دل می خندیدم،شاد تر بود،بیخیال تر

هنوز هم میخندم،شاید هم بلند تر از قبل

اما خنده هایم الکی شده اند،دیگر شاد نیستند

زورکی شده اند،انگار که فقط می خندم چون دیگران می خواهند همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:6  توسط فهیمه  | 

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.

و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.

و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

"چه آسمان تميزي!"

و امتداد خيابان غربت او را برد.



"سهراب سپهری"


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:4  توسط فهیمه  | 

تا انتها حضور

 

امشب
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.

"سهراب سپهری"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 21:53  توسط فهیمه  | 


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻤﺪﻥ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﺷﻌﺮ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﺳﺎﻗﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ

ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﻋﻄﺮ

ﺣﺘﯽ ﭘﺎﺭﯾﺲ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﺑﯿﺮﻭﺕ – ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﺶ – ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﺮﺍﯾﻨﺪ
… ﺯﻥ ﺑﺎﺵ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ

… ﺯﻥ ﺑﺎﺵ


"ﻧﺰﺍﺭ ﻗﺒﺎﻧﯽ"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:44  توسط فهیمه  | 


یکدیگر را گم کرده ایم

تا یکی دیگر را پیدا کنیم

به همین سادگی...

"سیروس جمالی"
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:42  توسط فهیمه  | 


چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

خوب است...

مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ...

که هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده

می‌بارد...

"سید علی صالحی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:41  توسط فهیمه  | 


ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ

ﯾﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﮐﻪ : ﺁﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ : ﺁﺭﯼ


"ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:40  توسط فهیمه  | 


تنها آنها که مرده اند ز مرگ نمي ترسند

چون من

چون من که بارها

مردانه مرده ام

تابوت خويش را همه ي عمر

تنها

بر دوش برده ام



"نصرت رحماني"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:38  توسط فهیمه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:31  توسط فهیمه  | 

سهراب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 17:26  توسط فهیمه  | 


پنجره را باز کن

و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...

خوشبختانه

باران ارث پدر هیچکس نیست

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 23:17  توسط فهیمه  | 


به من گفتند راه

اين است

چاه اين است

ولي آن را نکردم گوش

من از راه دگر رفتم

ز راهي پرت و دور و کور

... اکنون بر هدف هستم



"نصرت رحماني"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 23:17  توسط فهیمه  | 


چیزی نمانده باقی از این دشت

و ما هنوز

دلخوش به مترسکانی که

زیر کلاهشان کلاغ داشتند !

"پرهام سرکشیکی "

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 23:16  توسط فهیمه  | 

گاهی

تنهایی

آواز غمگین پرنده ای ست

که هر روز جفتش را می خواند

و نمی داند

که آخرین بازمانده از نسل خویش است !

...

"علی داوری"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 23:15  توسط فهیمه  | 

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم ،

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز!

...


"پل الوار"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 23:14  توسط فهیمه  | 

مطالب قدیمی‌تر